|
شبیه ِ برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ،ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در اندوه ِ تو می میرم در این تنهایی ِ مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ِ نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم؟ خداحافظ ،تو ای همپای شبهای غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار ِ پنهانی خداحافظ بدون ِ تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بودن ِ من یقین دارم که می مانی حلالم کن اگر دوری اگر دورم اگر با گریه می خندم حلالم کن که مجبورم نگو عادت کنم بی تو که می دونی نمی تونم که می دونی نفسهامو به دیدار ِ تو مدیونم... + نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388 14:41 توسط فاطمه |
هراس کهنه ای دارم سرم گنگ و دلم خسته ست امیدم نیست دیگر با تو بودن را من امشب اشک می ریزم دلم با یاد ِ تو آواز می خواند ولی راهی نمی بینم به سوی عطر ِ گیسویت سحر شد!باز یاد ِ تو سکوتِ سرد ِ دیشب را برایم ارمغان آورد تو گفتی دوستم داری ولی چشمان ِ تو حرفِ دگر دارد تمام حرفِ چشمانت همین یک نکته را حاکیست: دل اینجا نیست امانم از چشم! هر چیزی که در دل باشد او بی پرد ه می گوید رضایم شادی ِ چشمان ِ سیاه توست من اینجا در اتاقم،نه من اینجا در خیالم گفتنی ها مو به مو گفتم امان از من...امان از من...چه عاشق می شوم گاهی! قلم هم خسته از این غم نوشته هاست یقین دارم مرادردیست..گمانم درد ِ عاشقی باشد ولی نه!عشق دیگر نیست ..که دیگر نیست لیلایی و من مجنونِ تنهایم همان تنهای سرگردان ِ شهر ِ دور ِ رویایم امان از من..امان از من چه تنها می شوم گاهی مرا حرفی ست ...اما نه نفهمیدی و دیگر نیست خداحافظ دگر دیر است دل به تو بستم کاش که بفهمي ديونت هستم کاش که بفهمي دل تنگيامو کاش که
بفهمي بغض صدامو کاش که بفهمي دارم ميميرم از غم دوريت تو بيخيالي غرق
غروري حالم عجيبه دلشوره دارم کاش که بدوني چه بيقرارم کاش که بفهمي کاش که بدوني کاش که بيايو پيشم بموني چشماتو هر
شب تو خواب ميبينم چشم انتظارت تا کي بشينم کي تو نگاهم عشقو ميخوني منو
بچشمات کي ميرسوني کاش که بفهمي من تورو ميخوام تواي عزيزم تموم دنیام + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 23:34 توسط فاطمه |
خودت می دونی می دونم دلیل ِ رفتنت چی بود اما می تونستی نری چرا میگی قسمت نبود؟ اگه قسمت نبود چرا تو موندی خدا چرا مارو به هم رسوندی؟ اگه می دونستی یه روزی میری چرا روزا رو تا اینجا کشوندی؟ کی بودم چی شدم به خاطر ِ تو ولی پشت ِ دلم رو خالی کردی حالا اسمت میاد گریم می گیره نمی دونی که با دلم چه کردی! اگر در حق ِ تو خوبی نکردم بدون که خالی بود دستای سردم ولی من در عوض هر چی که بودم با احساسات ِ تو بازی نکردم! اگر چه می دونم دوسَم نداری به هر در می زنم تنهام نذاری اگر پای کسی هم در میونه بذار اسمت اقلاً روم بمونه دم ِ آخر بذار دست توی دستام بذار بهت بگم دردم چی بوده فقط لطفی کن و حرفامو بشنو شاید دیگه نگی قسمت نبوده اگه تصمیم ِ رفتن رو گرفتی ببخش اگه پشیمونت نکردم آره من واسه تو کم بودم اما با احساساتِ تو بازی نکردم!!! کس چون تو مرا غریب و تنها نگذاشت اینگونه در التهاب ِ فردا نگذاشت سوگند نمی خورم ولی باور کن کس چون تو به خلوت ِ دلم پا نگذاشت + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 5:22 توسط فاطمه |
نمی دانم با کدامین واژه می توان این دلتنگی را نوشت نمی دانم... شاید گاهی وقتها باید چیزی نگفت و سکوت کرد... مثل من.. مثل من که حالا سکوت می کنم و به نوای زیبای احساست گوش می دهم... دوباره امشب با این نوا دلتنگ شده ام.... گفتی که دگر در تو چنان حوصله ای نیست گفتم که مرا دوست نداری گله ای نیست رفتی و خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل ِ من مسئله ای نیست خیره شدن به عکس ِ تو تموم ِ دل خوشیمه پرسه زدن تو خاطرت معنیه زندگیمه هزار دفه یاد تو و هزار تا بغض ِ تازه دوسِت دارم عزیز ِ من این همه ی بدیمه ********** چقدر دیوونگی دارم تمام قلبم آشوبه تو آرومی نمی دونی چقدر دیوونگی خوبه + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 23:40 توسط فاطمه |
می خوام بگم:دوسِت دارم! به پنجره! به آسمون! به این شب ِ آینه دزد ! به تک درخت ِ کوچه مون! می خوام بگم:دوسِت دارم! به تو ! به اسم نقطه چین! به گریه های بی هوا! به کولی ِ کوچه نشین! می خوام بگم:دوسِت دارم! به هر رفیق ِ نارفیق! به شاعرای بی غزل!به جنگلای بی حریق! می خوام بگم:دوسِت دارم! به قاتلم! به روزگار! به اون کسی که میندازه،به گردنم طنابِ دار! دنیای ما عوض میشه ،تنها با این جمله ی ناب: دوسِت دارم،دوسِت دارم،دوسِت دارم تو این عذاب! می خوام بگم:دوسِت دارم!به بادبادک! به مدرسه! به ترکه ی خیس ِ انار،کنار ِ درس ِ هندسه! می خوام بگم:دوسِت دارم! به مرغ ِ عشق ِ بی قفس! به جغد ِ پیر ِ بد صدا ! به نی زنای بی نفس! می خوام بگم:دوسِت دارم! به هر چی خوبه ، هر چی بد ! به خونه های کاگِلی ، به سیبای توی سبد ! می خوام بگم: دوسِت دارم! به بغض ِ تلخ ِ انتظار! به بدترین فصل ِ سفر ! به آخرین سوت ِ قطار! دنیای ما عوض میشه ،تنها با این جمله ی ناب: دوسِت دارم،دوسِت دارم،دوسِت دارم تو این عذاب! یغما... آنکه ویران شده از یار مرا می فهمد آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام که فقط ریزش ِ آوار مرا می فهمد... + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 12:58 توسط فاطمه |
می ترسم از نبودنت... و از بودنت بیشتر!!! نداشتن تو ویرانم میكند... و داشتنت متوقفم!!! وقتی نیستی كسی را نمی خواهم. و وقتی هستی" تو را" می خواهم. رنگهایم بی تو سیاه است ،و در كنارت خاكستری ام خداحافظی ات به جنونم می كشاند... و سلامت به پریشانیم!؟! بی تو دلتنگم و با تو بی قرار.... بی تو خسته ام و با تو در فرار... در خیال من بمان از كنار من برو من خو گرفته ام به نبودنت....... ********* گپ زدن با در و دیوار صفایی دارد همه رفتند از این خانه ولی غصه نرفت باز این یار قدیمی چه وفایی دارد + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 1:10 توسط فاطمه |
گفتم:کبوتر بوسه! باز هم می نویسم:برگرد!! یغما گلرویی + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 12:34 توسط فاطمه |
|